آينده‌ي آبي

از درد و غم رفته و آينده چه گويم ـ انديشه‌ي مستقبلم از حال برآورد. صائب تبريزي

Sunday, October 01, 2006

نامه‌اي كه حرف‌هاي بسيار دارد

يكشنبه 9 تير ماه 1385
نامه‌اي كه از امام منتشر شده را حتما خوانده‌اند. قطعا انتشار آن آنهم با توجه به نزاع لفظي شكل‌گرفته، براي آگاهي بخشي به مردم نبوده و اغراض و اهداف خاصي در پس آن نهفته است كه بايد به آن انديشيد. اما خود نامه حائز اهميت است و به جهات گوناگون قابل بحث
اول/ آن كه امام نامه‌ي فرمانده‌ي سپاه را تكان‌دهنده دانسته‌اند. اين مي‌تواند نشان دهد كه ايشان تا آن موقع چنين اطلاعاتي درباره‌ي جنگ نداشتند و آقايان هر بار پيش امام مي‌رفتند از وضعيت مناسب جنگ و جامعه و اقبال عمومي و توان نظامي و اقتصادي و چه و چه سخن مي‌گفتند. خب! در چنين صورتي طبيعي است كه ايشان مدافع جنگ بوده باشد. اما در همين نامه پس از آن كه به نوشته‌ي فرمانده‌ي سپاه اشاره مي‌كند،‌ بيان مي‌كند كه نظر اين فرمانده در مورد ادامه‌ي جنگ شعاري بيش نيست. يعني پس از آن كه با واقعيت مواجه شدند، پايان جنگ را پذيرفتند
دوم/ اين كه در اين نامه دو بار به شكست در جنگ اشاره كرده‌اند. شكست‌هاي پي‌درپي‌اي كه در يكي از آن‌ها آنقدر سلاح و تجهيزات از دست رفته است كه به اندازه‌ي بودجه‌ي آن سال سپاه و ارتش مي‌شده‌ است.
سوم/ آخر نفهميدم چرا جام زهر!؟ مگر مسأله يك مسأله‌ي شخصي بود كه پذيرفتنش سخت بوده باشد؛ و يا از اين جهت كه جنگي كه نبايد ادامه مي‌يافت ادامه يافته بود. به نظرم اين يكي صحيح‌تر باشد؛ چرا كه سنگيني مسؤوليتي كه به درستي ايفا نشد، به جام زهر تعبير شده است كه خودش نيز پيش‌بيني كرد از آن جان سالم به در نخواهد برد.
چهارم/ اين كه حكومت‌گران از جامعه و مردم عقب مانده بودند. مردم ديگر خواهان ادامه‌ي جنگ نبودند و اين را در اعزام نيروها نشان مي‌دادند. به خوبي به ياد دارم كه ديگر كسي براي رفتن به جبهه تشويق نمي‌شد. در مقابل، خيلي‌ها بازداري مي‌كردند و اجازه نمي‌دادند نزديكانشان به جبهه بروند؛ چرا كه ادامه‌ي جنگ را به صلاح نمي‌دانستند و در پس آن اعراض سياسي مي‌يافتند. فضاي آن دوره اين را القا مي‌كرد، مخصوصا پس آن كه جنگ به شهرها كشيده شد
پنجم/ الان به خوبي مي‌فهميم كه چرا برخي پس از فتح خرمشهر بر پايان دادن به جنگ در اوج قدرت و اقتدار اصرار داشتند و كساني كه آن را نپذيرفتند ملت ما را به كجا رساندند و با سرخوردگي و خستگي و ناتواني جنگ را پايان دادند و به دروغ بر طبل خالي پيروزي كوفتند. به خوبي يادم مي‌آيد كه ديگر از سال 64 به بعد عمليات نظامي با تلفات سنگين مواجه مي‌شد. كربلاي 4 كه شكستي بيش نبود و دوستان بسياري را از دست داديم. بعد به تلافي آن يك سال بعد كربلاي 5 تدارك ديده شد كه آن نيز شهداي بسياري را براي مردم به همراه داشت. از اين به بعد ما تلفات انساني و تجهيزاتي‌مان سنگين است. نه اين كه آمار داشته باشيم. بلكه فضاي حاكم در آن دوران و خاطراتي كه بر و بچه‌هاي بازگشته از عمليات تعريف مي‌كردند،‌ چنين بود؛ فضايي كه تا سال 63 شكل نگرفته بود. در نهايت اين كه مي‌توان دريافت كه جنگ را مردم به پايان رساندند نه نظاميان و سياستمداران. اگر مردم همچون سال‌هاي اول پا به ميدان بودند چه بسا آقايان بر طبل جنگ مي‌كوفتند. ولي كاهش جدي نيروهاي داوطلب در كنار ديگر عوامل، جمع‌بندي پايان جنگ را پيش رو مي‌نهاد. اما به نظرم حتي از اين تاريخ متأخر نيز درس گرفته نشده است و حاكمان ما همچنان از آن چه كه در جامعه و لايه‌هاي گوناگون اجتماعي مي‌گذرد عقب هستند و هنگامه‌اي به خود خواهند آمد كه هزينه‌اي گزاف بپردازند

1 Comments:

Anonymous آرش said...

ادامه ی جنگ تراژدی نخبگان يک ملت!
حالا به هر دلیلی گوشه هایی از ناگفته های جنگ دارد کم کم گفته می شود. بدون شک کشته و معلول شدن این همه انسان بیگناه بزرگترین خسارت و تراژدی بزرگ است که با هیچ چیز نمی توان آن را جبران کرد. اما همسنگ آن، تراژدی شکست یک ملت در وادادن و سپردن کامل سرنوشتش در چنین سال های حساسی به دست چند تا ملای نادان است. کجا بودند اندیشمندان و نخبگان این ملت؟ کجا بودند احزاب و گروه های سیاسی و صلح دوست؟ هشت سال دیوانه وار بر طبل جنگ کوبیدن، با توهم و نادانی شعار بچه گانه ی «جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم» دادن، و هست و نیست یک ملت را برای تصرف چند تا گنبد طلا به باد دادن؟ آیا هیچ کس یا گروهی نبوده است که بتواند «اثر گذار» باشد؟ خب ممکن است افراد و گروه هایی بیانیه های خود را رو کنند و بگویند ما چنین گفتیم. این کافی نیست. «اثرگذاری» مهم است. «نتیجه» ی کارهای ماست که در تاریخ می ماند.

هنوز هم کشور ما در چنگال همان منطق و آدم های کوتاه فکری اسیر است که نه تنها فاقد درک استراتژیک از دنیای کنونی هستند که به نوعی روانی و دچار توهم می باشند! اینجاست که باید اندیشمندان و نخبگان ملت شجاعانه پا به میدان بگذارند و قبل از این که این روند کنونی به فروپاشی کشور بینجامد، به رسالت تاریخی و انسانی خود عمل کنند.

اگر بخواهیم عوامل بدبختی های این مردم در سه دهه اخیر را رده بندی کنیم بدون شک این «من» آیت الله خمینی در رده ی اول قرار می گیرد. جایگاه و دروغ تاریخی ولایت فقیه از یک طرف و چاپلوسی ها و کرنش های بسیاری از شخصیت های سیاسی این «من» را صد چندان کرد! و در نهایت کار را به جایی رساند که تصمیم گیری های حیاتی کشور در فضای فکری یک نفر به اضافه چند نفر محدود و نادان تر از خودش خلاصه گشت.

بگذارید با آوردن مثالی به عمق تراژدی وادادگی اندیشمندان و نخبگان ملت به آیت الله خمینی و نادانی های او بپردازیم. خب ببینید دکتر یزدی رهبر نهضت آزادی ایران یک شخصیت سیاسی تحصیل کرده، سال ها در خارج زندگی کرده، ملی، سالم و انسان دوست است. وی نزدیک به یک دهه با علی اکبر محتشمی نامه نگاری های طولانی می کرد که ثابت کند (و در اسناد نهضت آزادی ثبت کند) که امام خمینی نگفته است نهضت آزادی نباید اجازه ی فعالیت سیاسی داشته باشد. شما را بخدا ببینید یک نخبه ملت وقتش را چگونه و برای چه تلف می کند. در حالی که جواب محتشمی فقط چند کلمه ی ناقابل بود: «امام گُه خورد تو هم روش!» خدا هم دارای چنین صلاحیتی نیست تا چه رسد به یک ملای نادان! کسی که خود دکتر یزدی و دیگران از نزدیک تر و خشکش کرده بودند و از همه بهتر می شناختندش. در پاریس حرف هایش را جور دیگری ترجمه می کردند که گاف هایش باعث آبروریزی نشود... ببینید آیت الله خمینی نزدیک پانزده سال در یک کشور عربی زندگی می کرد، اما چند کلام عربی حرف زدن یاد نگرفت. دکتر یزدی در پاریس پرسش و پاسخ های خبرنگاران به عربی را خودش برای آیت الله خمینی ترجمه می کرد. حالا چطور می شود چنین آدم بیسواد و منزوی از مردم می آید رهبر و مرجع دینی واجب الاطاعه نخبگانی مثل خود دکتر یزدی می شود؟ اینجاست که پرسش بزرگ نهفته است؟ چرا که هنوز هم این مسئله باقی است و بدون یک تحول فکری در بخش بزرگی از سیاسیون و متفکرین ما این ملت روز خوش نخواهد دید!

7:35 PM  

Post a Comment

<< Home